تبليغاتX
وبلاگicon
عاشقانه های من برای تو

عاشقانه های من برای تو

عاشــــقانه ها ، دلـــنوشته ها ، ترانــه ، اشـــعار

آپلودسنتر آپ98


تقدیم به کسی که حرف زدن باهاش بهم انرژی مثبت زیادی میده و به همه حرفام فقط میخنده و میخنده ...

سایه نارون

+نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت14:53توسط سایه نارون | |

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ...




برچسب‌ها: خداحافظ

***ادامه مطلب***

+نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت8:43توسط سایه نارون | |


اینطور که چشمانمان را

 از هم پُر میکنیم

 لبی روی لب بند نمی شود

 اصلا تصادفی نبود

 مصادف شدیم با فصلی

 که ما را بارید

 حالا

 وقتی کسی نمی فهمد

 چتر هم چاره نمی شود 

 باید زیر این گریه ها

 با هم خیس شد

 عادت علف هاست

 حرف هایشان را هرز می رقصند

 هم اینکه فنجان ها

 لای انگشتانِ ما

 سردشان نمی شود

 کافی ست .

  آپلودسنتر آپ98

 http://yazdaniamir.blogfa.com/


برچسب‌ها: امیر یزدانی, تقدیر بود

+نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت9:30توسط سایه نارون | |

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌كنم
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان
ببیند.

گوشی
كه صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان
بشنود.

برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
ار آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم.


                                                                مارگوت بیکل
                                                            ترجمه : احمد شاملو

برچسب‌ها: عاشقانه های مارگوت بیکل

+نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1391ساعت22:26توسط سایه نارون | |

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید:

اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟

آپلودسنتر آپ98

آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند

توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی میساختند

همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند

مواظب بود ند که همیشه پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد

گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند

چون که

گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!

برای ماهی ها مدرسه میساختند

وبه آنها یاد میدادند

که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

درس اصلی ماهیها اخلاق بود

به آنها می قبولاندند

که زیبا ترین و باشکوه ترین کار ...



برچسب‌ها: ماهی کوچولو, کوسه, برتولت برشت

***ادامه مطلب***

+نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1391ساعت8:13توسط سایه نارون | |


به فکر یک آسمان جدیدم
که به اندازه ی بوسه های تو
عاشقم کند
و مثل اسبهای خیالی ات
از رودخانه های سیاه بپرد
اگر کمک کنی تا زمین
از زیر پایم سر نخورد
امشب صدایت را
روی شیشه ها نقاشی میکنم
و دوست میدارم
مداد رنگی های  کیف کوچکت را....... 

      


برچسب‌ها: عاشقانه های ویدا وکیلی, مدادرنگی ها

+نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت12:5توسط سایه نارون | |

  

دلهره باران را هجّی نکن ،
وقت باریدن
چشمی رسوا می شود و دلی دل تنگ.

گوشواره های قاصدک را
به نسیم بسپار
غَریزه‌ی قاصدک
نگاه مخملی ات را می برد به شهر

به جنگل که میروی
دلتنگی هایت را مشت مشت
پشت سرت بریز
شاید رد بی قراری ات

راهنمای دل بی قراری شود


برچسب‌ها: عاشقانه های علی صادقی پری, دلهره باران

***ادامه مطلب***

+نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت16:41توسط سایه نارون | |

قسمتی از کتاب کاش حقیقت داشت (مارک لوی)

تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتاد وشش هزار و چهار صد دلار پول می گذاره ولی دوتا شرط داره.

یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافه پول را به حساب دیگه ای منتقل کنی.هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟ او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا .....

"همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم: زمان.  

این حساب با ثانیه ها پر می شه.هرروزکه از خواب بیدار می شیم هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمی تونیم به روز بعد منتقل کنیم. لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده. هر روز صبح جادو می شه و هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما میدن.

آپلود سنتر عکس رایگان

یادت باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هروقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم. بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم. ازت تمنا می کنم


 


برچسب‌ها: کتاب کاش حقیقت داشت, مارک لوی

+نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت12:32توسط سایه نارون | |

 

یک روز از یک زوج خوشبخت سوال کردم دلیل موفقیت شما در چیست ؟

چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟

آقا پاسخ داد من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!

گفتم آفرین!

 زنده‌باد !

تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای !

من بهت افتخار می‌کنم.

حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چیه ؟

آقا گفت مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم، چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و ...

آپلودسنتر آپ98

 گفتم پس اون مسائل کلی و مهم که تو در موردش نظر می‌دی، چیه ؟

آقا گفت من در مورد مسائل بحران خاور میانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می‌دهم. ..

 

+نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت8:6توسط سایه نارون | |


دستهایم را که میگیری... حجم نوازش لبریز میشود! گویی تمام رزهای زرد باغها با دستهای بی‌دریغ تو برای من چیده می‌شوند و قلب من پرنده‌ای می‌شود به پاکی بیکران نگاهت پر میکشد و در آن وسعت بی‌انتها در خاکستری اندوه ابرها گم می‌شود.

دستهایم را که می‌گیری... نگاهم این قاصدک های بی‌تاب هزاران شور در آبی فضا رها می‌شوند و بغض گریه‌ها از شنیدن نفس زدنهای روح زیر هجوم آوار سرنوشت بی‌صدا شکسته می‌شود.

دستهایم را که میگیری... عبور تلخ زمان را دیگر نمی‌خواهم که باور کنم!...


برچسب‌ها: دستهایم را که میگیری

+نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت15:20توسط سایه نارون | |

اي يار كه در گريبانت
دوكبوتر توآمان بي تابند
و قلب پاك تو
با لرزش خوش كبوتران
به تنظيم ايقاع و آهنگ جهان برخاسته است
لبانت به طعم خوش صداقت آغشته است
و گرماي مهربان دستت
مرد را مرد مي كند
ومن ايستاده ام
و به نيمه ي كهكشان مي نگرم
كه درآنسويش
توعشق تقدير مي كني
و من كامل مي شوم

اي زن زن

                                                                      غادةالسمّان


برچسب‌ها: عاشقانه های غادةالسمّان

+نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت15:24توسط سایه نارون | |

                     " روزت مبارک بانوی من "

برایت رویاهایی آرزو می‏کنم تمام نشدنی
و آرزوهایی پرشور
که از میانشان چندتایی برآورده شود.
برایت آرزو می‏کنم که دوست داشته باشی
آنچه را که باید دوست بداری
و فراموش کنی
آنچه را که باید فراموش کنی.
برایت شوق آرزو می‏کنم، آرامش آرزو می‏کنم.
برایت آرزو می‏کنم که با آواز پرندگان بیدار شوی
و با خنده‏ ی کودکان.
برایت آرزو می‏کنم دوام بیاوری
در رکود، بی ‏تفاوتی و ناپاکی روزگار.
بخصوص برایت آرزو می‏کنم که خودت باشی


برچسب‌ها: عاشقانه های ژاک برل, آرزو

+نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت5:49توسط سایه نارون | |


روزی یک پری که در درخت انجیری خانه داشت
به لٍستر آرزویی جادویی پیشنهاد کرد تا هر چه می خواهد آرزو کند
لستر آرزو کرد علاوه بر این آرزو دو آرزوی دیگر هم داشته باشد
و با زیرکی به جای یک آرزو صاحب سه آرزو شد
بعد با هر یک از این سه
سه آرزوی دیگر در خواست کرد!
و با این حساب افزون بر سه آرزوی قبلی
مالک نه آرزوی دیگر هم شد!
آنگاه با زرنگی تمام ، با هر یک از دوازده آرزو
سه آرزوی تازه طلب کرد
که می شود چهل و شش تا ... یا پنجاه و دو تا ؟
خلاصه با هر آرزوی تازه
آرزوهای بیشتری کرد
تا سر انجام مالک پنج میلیارد و هفت میلیون و هجده هزار و سی و چهار آرزو شد


برچسب‌ها: لستر و آرزوها

***ادامه مطلب***

+نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت14:28توسط سایه نارون | |


گاه می خواهم فرار کنم

از تو، از خودم

اما به کجا؟

هوا هم بوی تو را می‌دهد

یک، دو، سه...

نفس را در سینه حبس می‌کنم

چشمانم را می‌بندم

پلک هایم را محکم می‌فشارم

تصویر تو لحظه به لحظه پررنگ‌تر می‌شود


برچسب‌ها: عطر تو

***ادامه مطلب***

+نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت15:13توسط سایه نارون | |

زیستن را تفسیر کن

تو که دستهایت برترین کلام را که دوست داشتن است تعلیم می دهد

و صدای قلبت رگهای مرا بیدار می کند.

 اندوه را تعریف کن ای سپیده محصور

که در پیکرت روح حساس ابریشم ها جاریست

و هیچ کس جز من رنگ چشمانت را نشناخته

عشق را تفسیر کن در پریشان سکوتت

 زمانی که خیابان رنگ چشمان تو را می گیرد

درختان نامت را نجوا می کنند

من خاطرات ناچیز بودن را در لبخندی به کوچه تاریکی می بخشم

و به دری می کوبم که تو می گشایی

تنها عبور ستاره ای که شب را می شکند از آسمان ها می گذرم

 دستهایت را می گیرم و به خورشید می رسم ...


برچسب‌ها: زیستن را تفسیر کن, دستهایت را می گیرم

+نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت15:14توسط سایه نارون | |