|
تقدیم به کسی که حرف زدن باهاش بهم انرژی مثبت زیادی میده و به همه حرفام فقط میخنده و میخنده ... سایه نارون
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
اینطور که چشمانمان را از هم پُر
میکنیم لبی روی لب
بند نمی شود اصلا تصادفی
نبود مصادف شدیم با
فصلی که ما را
بارید حالا وقتی کسی نمی
فهمد چتر هم
چاره نمی شود باید زیر این
گریه ها با هم خیس شد عادت علف هاست
حرف هایشان را
هرز می رقصند هم اینکه
فنجان ها لای انگشتانِ
ما سردشان نمی
شود کافی ست . http://yazdaniamir.blogfa.com/
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی "
پرسید: اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر
میشدند؟ آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی میساختند همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند مواظب بود ند که همیشه پر آب باشد هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است! برای ماهی ها مدرسه میساختند وبه آنها یاد میدادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند درس اصلی ماهیها اخلاق بود به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار ...
به فکر یک آسمان جدیدم
دلهره باران را هجّی نکن ، گوشواره های قاصدک را
راهنمای دل بی قراری شود
قسمتی از کتاب کاش حقیقت داشت (مارک لوی) تصور کن
برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز صبح یک حساب برات باز می کنه و
توش هشتاد وشش هزار و چهار صد دلار پول می گذاره ولی دوتا شرط داره. یکی
اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی
تونی تقلب کنی و یا اضافه پول را به حساب دیگه ای منتقل کنی.هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی
باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو
ببنده و بگه جایزه تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟ او زمان زیادی برای
پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا ..... "همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم: زمان. این حساب
با ثانیه ها پر می شه.هرروزکه از خواب بیدار می شیم هشتاد و شش هزار و چهارصد
ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمی تونیم به
روز بعد منتقل کنیم. لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده.
هر روز صبح جادو می شه و هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما میدن. یادت
باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هروقت بخواد حسابو
بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم
و غصه می خوریم. بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم. ازت تمنا می کنم
یک روز از یک زوج خوشبخت سوال کردم دلیل
موفقیت شما در چیست ؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمیکنید؟ آقا پاسخ داد من و خانمم از روز اول حد و
حدود خودمان را مشخص کردیم قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر
داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم! گفتم آفرین! زندهباد ! تو آبروی همهی مردها را خریدهای ! من بهت افتخار میکنم. حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها
حق اظهارنظر داره، چیه ؟ آقا گفت مسائل بیاهمیتی مثل این که ما با
کی رفت و آمد کنیم، چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم،
ماشینمان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و ... گفتم پس اون مسائل کلی و مهم که تو در موردش
نظر میدی، چیه ؟ آقا گفت من در مورد مسائل بحران خاور میانه،
نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر میدهم. ..
دستهایم را که میگیری... حجم
نوازش لبریز میشود! گویی تمام رزهای زرد باغها با دستهای بیدریغ تو برای من چیده
میشوند و قلب من پرندهای میشود به پاکی بیکران نگاهت پر میکشد و در آن وسعت بیانتها
در خاکستری اندوه ابرها گم میشود. دستهایم را که میگیری...
نگاهم این قاصدک های بیتاب هزاران شور در آبی فضا رها میشوند و بغض گریهها از
شنیدن نفس زدنهای روح زیر هجوم آوار سرنوشت بیصدا شکسته میشود. دستهایم را که میگیری...
عبور تلخ زمان را دیگر نمیخواهم که باور کنم!...
اي زن زن غادةالسمّان
" روزت مبارک بانوی من " برایت رویاهایی
آرزو میکنم تمام نشدنی
روزی یک پری که در درخت انجیری خانه داشت
گاه
می خواهم فرار کنم از
تو، از خودم اما
به کجا؟ هوا
هم بوی تو را میدهد یک،
دو، سه... نفس
را در سینه حبس میکنم چشمانم
را میبندم پلک
هایم را محکم میفشارم تصویر
تو لحظه به لحظه پررنگتر میشود
زیستن را تفسیر کن تو که دستهایت برترین کلام را که دوست داشتن است تعلیم می دهد و صدای قلبت رگهای مرا بیدار می کند. اندوه را تعریف کن ای
سپیده محصور که در پیکرت روح حساس ابریشم ها جاریست و هیچ کس جز من رنگ چشمانت را نشناخته عشق را تفسیر کن در پریشان سکوتت زمانی که خیابان رنگ چشمان تو را می گیرد درختان نامت را نجوا می کنند من خاطرات ناچیز بودن را در لبخندی به کوچه تاریکی می بخشم و به دری می کوبم که تو می گشایی تنها عبور ستاره ای که شب را می شکند از آسمان ها می گذرم دستهایت را می
گیرم و به خورشید می رسم
...
|
ABOUT ![]()
آدم اینجا تنهاست MENU
Home
|